اما وای به حالت اگر آن بعضی ها دوست صمیمیت باشند...
ای دوست من!جانم!
سرکوفت نزن بر من
عاقل شو و آدم باش!
دیوانه نشو لطفا
عطر موهایش را فرو می دهی
خوشبوست، نه؟
دست های گرمش را میگیری
انگشتان ظریف و کشیده اش را نوازش می کنی
زیباست، نه؟
کاغذ که می بینی، می نویسی:
غزل، ترانه،سپید،
هر چیز که به ذهنت رسید
دوستش داری... نه؟
مدت هاست که اینجا نیز کسی
سرش را روی شانه خیالت می گذارد
با انگشتان خیالت بازی می کند
از زبان خیالت ترانه می شنود:
غزل، ترانه، سپید،
هر چیز که به ذهنش رسید...
دوستت دارد، نه؟
امشب از همیشه بیشتر دلم گرفته است
قصد خواب دارم و غمش نمی گذاردم
امشب عاشقانه در نبود او گریستم
آنکه دوست دارمش، او ولی نداردم...
یک وقت هایی دلت میخواد تمام خاطراتت را بریزی توی کیسه زباله، بگذاری سر کوچه. بی خیال تمام غم ها و شادی ها و عاشقی ها شوی. بگذاری هوای جدید به ریه های مغرت وارد شود. دلت می خواهد با خیال راحت در خیابان ها قدم بزنی؛ بی آنکه واهمه ای از عطری آشنا داشته باشی. بی آنکه از کوچه ای بگذری و دلت بلرزد از فریاد خاطرات. بی آنکه دلت باران بخواهد...
یک وقت هایی دلت می خواهد به یاد نیاوری آخرین باری که گریه کردی کی بود. آخرین بار که دلتنگ شدی کی بود. آخرین بار که کسی را دوست داشتی کی بود.
یک وقت هایی دلت می خواهد نباشی. هیچ جا نباشی. از تمام خاطره ها محو شوی. بروی یک گوشه دنج و برای خودت "دعای گریه" و "گیسو بران باران" بخوانی.
یک وقت هایی دلت می خواهد به دنیا بگویی تا همین جا کافیست! تمامم کن!
یک وقت هایی دلت برای خودت می سوزد. برای خودت دلتنگ می شود. برای خودت گریه می کند.
یک وقت هایی دلت هم دلش می خواهد خاطراتش را بریزد توی کیسه زباله...
اما باز هم صبر میکنی...صبر می کند...
"صبوری می کنم تا طلوع تبسم
تا سهم سایه
تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار
مدارا
مرگ..."